درباره وبلاگ

اگر گم کرده ای ای دل کلید استجابت را،بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من،اگه عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت،تو توبه نامه را بنویس امضا کردنش با من
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
می گن کلاغ غارغاری
تورو چه به باغ درباری
سکه نداری دون می خوای
عاشق مهربون می خوای
خوش بود دلم دوستم داری
می گن تو حق نداری
یه دل خوشی داشتیم،اونم ازم گرفتن اجباری
پیغوم رسید که اون ورا جا نیست واسه کوچیکترها
آهای کلاغ دیوونه،اونجا جای بزرگونه

خوش بود دلم یه کسی هست
می شه یه عمر به پاش نشست
به پاش نشست و مرد براش
غار غاری کرد تو سرسراش
به هر دری زدن که تا،با هم نباشیم ما دو تا
می گن باید فرار کنم،دلمو آخه چیکار کنم
پیغوم رسید که اون ورا جا نیست واسه کوچیکترها
برو این ورها پیدات نشه، کسی عاشق صدات نشه
آهای کلاغ دیوونه اونجا جای بزرگونه
نوشته شده توسط احمد در 86/02/22 ساعت 21:23 موضوع | لینک ثابت

"هر حسی را می خواهی در نظر بگیر-عشق به یک زن،تأسف برای یک فرد مورد علاقه،یا ترس و درد یک مرض کشنده.اگر در مقابل احساسات مقاومت کنی- اگر به خودت اجازه ندهی که کاملا آنها را حس کنی- هیچ وقت نمیتونی از آنها جدا بشوی.چون دائم مشغول ترسیدن هستی.از درد می ترسی،ازغم می ترسی،از ضعفی که در عاشق بودن هست می ترسی."
"ولی اگر با سر وسط این احساسات بپری،اگر به خودت اجازه بدهی در آنها غوطه ور بشوی، آن وقت به طور کامل آنها را تجربه خواهی کرد.آن وقت می فهمی درد یعنی چی،می فهمی عشق یعنی چی،می فهمی غم یعنی چی و فقط آن موقع است که می توانی به خودت بگویی که بسیار خوب،این حس را تجربه کردم،این حس را می شناسم و حالا باید برای یک لحظه از آن جدا بشوم."
کتاب:"سه شنبه ها با موری"
نویسنده:"میچ البوم"
نوشته شده توسط احمد در 86/01/26 ساعت 14:4 موضوع | لینک ثابت

به تو یاد دادم عاشق شدن را
و دلم می خواست از تو یاد بگیرم عاشق بودن را
وعاقبت به من آموختی که منطق عشق را نمی شناسد
پیشترها از خدا بی خبران می گفتند
که عشق منطق را نمی شناسد،لعنت برآنها
دستت را از من بگیر،سرت را از روی شانه هایم بردار
عطر نفسهایت را از من دریغ کن و بگذارباغم خویش تنها بمانم.
نوشته شده توسط احمد در 86/01/20 ساعت 19:18 موضوع | لینک ثابت
برایت بارها باید بگویم،که در رگهای من جاری شدی چون خون
که از من ساختی بار دگر مجنون،شاید
از شکوه عشق خانمانسوز برایت بارها باید قسمها یاد کرد
برایت بارها باید سر سجده فرود آورد،شاید
ز دست تو،به تاریکی کوهستان غم باید سفر کرد
به دنبال تو تا خورشید باید رفت
به پیش پای تو شاید که چون یک مشت خاک بی بها گردم
برای قلب تو شاید خدا گردم
نمی دانم که در جای نگین تاج زرین کلاهت جای می گیرم
و یا در زیر پاهای تو بی رحمانه می میرم، شاید
نمی دانم که بعد سالهای سخت و دشوار
که بعد از روزهای گرم و شیرین
زمان مردنم،زمان مردنم آیا در آغوش تو جانم را خدا گیرد
و یا این آرزو در نطفه می میرد شاید...
نوشته شده توسط احمد در 86/01/05 ساعت 14:5 موضوع | لینک ثابت

سلام عزیزان
این آخرین نوشته امسال منه، جا داره از همتون تشکر کنم که من و نوشته هامو
تحمل کردید و آرزو کنم که سال جدید سالی توام با موفقیت و بهروزی برای تک تک
شما عزیزان باشه و انشاالله در کنار عزیزانتون سلامت و خوشبخت باشید.
تعطیلات خوب و شادی داشته باشید.
سال نو مبارک
یا علی
روزگار،روزگار باز داری چوب لای چرخم می ذاری
روزگار باز داری سر به سر اوقات تلخم می ذاری
روزگار این دفعه وا نمی دم یا باید حق و حسابم رو بدی
یا به این مفتی بهت راه نمی دم
روزگار کاری نکن که تارو مارت بکنم.
که فقط با دو تا خط،پیش همه بی اعتبارت بکنم
می دونی،می دونی که این دفعه بدجوری دلتنگم و
می لنگم ودارم خودمو به زور و ضرب آبرو می کشم و
با دنگ و فنگم،لی و لی و با آب و رنگم،هی و هی و بایر قشنگم
کی و کی، که وابده که واندم،ایندفعه رو تو راه بده که راه ندم.

همتی کن،همتی کن به موی مرتضی علی
که این دفعه زائو به وقت زا نره
جشنی به پا کنیم و باز گوسفند قربونی ما به مجلس عزا نره
ای روزگار عبد وعبید وچاکرم
الهی قربونت برم،بدم به این تنور ما
بدم به این تنور ما که سرد و خاکستریه
دعوای ما حرفیه و ستیز ما سرسریه
بدم به این تنور ما،خودت که بهتر می دونی
تو روزگاری وبهت نمی رسه که زور ما
بدم به این تنور،همتی کن به موی مرتضی علی
که این دفعه زائو به وقت زا نره
جشنی به پا کنیم و باز گوسفند قربونی ما به مجلس عزا نره
ای روزگار عبد وعبید وچاکرم،الهی قربونت برم.
نوشته شده توسط احمد در 85/12/29 ساعت 11:28 موضوع | لینک ثابت